تبليغاتX
.
 
.
 
 
دهنم خیلی تلخه!
 

چند تا کاریکلماتور: ...

تمام ِ بی كاران، هم كارند.

باد ِ زخم خورده، طوفان شد.

كرم  ِ خاكی، خاك  ِ روزگار خورده.

عنكبوت  ِ خیال‎باف ، دو شغله است.

 خطِ «بریل»، پر دست اندازترین خط است.

كرم  ِ‌ دندان، مینای دندان را از تنهایی در آورد.

 در جگركی هم دلی و در كله پزی هم زبانی را یافتم.

 پلك  ِ چشم هم، هنگام  ِ پیری «افتاده» می شود.

 سلاح  ِ سرد، بازار  ِ هرج و مرج را گرم می كند.

سفره ماهی فقیر، سفره اش خالی است.

 خلبان ِ ناشی، عاشق  ِ پهنای باند است.

 درخت، با چوب خط حساب نگه می دارد.

 آسمان جُل، غم  ِ رو انداز ندارد.

مرگ، آخرین پرواز  ِ پرنده بود.

 غوره ی دنیا دیده، مویز شد.

 
با توجه به آغاز ترم جدید خوش دیدم این پستو بذارم ولی بخاطر ضعفش عذر می خوام این تضمن مال دو سال پیشه و اون موقع ها من فقط از دور شعر می خواندم.
 
 اهل دانشگاهم...  
روزگارم خوش نیست
ژتونی دارم خرده پولی،
سرسوزن هوشی
دوستانی دارم بهتر از شمر ویزید
دوستانی که همچون من مشروطند
واتاقی که همین نزدیکی است
اهل دانشگاهم
پیشه ام گپ زدن است
گاه گاهی هم مینویسم تکلیف
می سپارم به شما
تا به یک نمره بیست که در آن زندانیست
دلتان تازه شود
چه خیالی-چه خیالی- میدانم
کپ زدن بیهوده است
خوب میدانم دانشم کم عمق است
اهل دانشگاهم
قبله ام آموزش-
جانمازم جزوه
مهرم میز
عشق از پنجره ها می گیریم
همه ذرات مخ من متبلور شده است
پدرم وقتی رفت پاسبان ها همه استاد شدند
استاد از من پرسید چند نمره زمن میخواهی ؟
من از او پرسیدم دل خوش سیری چند
پدر م استاتیک را از بر داشت
و کوئیز هم میداد
درس ها را آن روز حفظ می کردم در خواب
امتحان چیزی بود مثل آب خوردن
خوب یادم هست درسی بی رنجش میخواندم
نمره بی خواهش می آوردم
تا معلم پارازیت می انداخت
همه غش می کردند
من کسی را دیدم
که برای داشتن یک نمره 10
دم دانشکده پشتک میزد
دختری را دیدم که به ترمینال نفرین می کرد
اتوبوسی دیدم پر از دانشجو و چه سنگین می رفت
اتوبوسی دیدم
کسی از روزن پنجره می گفت: کمک
سفر سبز چمن با کوکو بارش اشک
پس از نمره تک جنگ آموزش با دانشجو
جنگ دانش جویان سر ته دیگ غذا
جنگ نقلیه با جمعیت منتظران
حمله درس به مخ حذف یک درس
به فرماندهی کامپیوتر
فتح یک نمره به دست ترمیم
فتح یک نمره به دست استاد
مثل یک لبخند در آخر ترم
همه را دیدم
اهل دانشگاهم
اما نیستم دانشجو کارت من گم شده است
من به مشروط شدن نزدیکم
من در این دانشگاه چقدر مضطربم
من ندیدم هرگز یک نمره بیست
من ندیدم که کسی ترم آخر باشد
من به یک نمره ناقابل 10 خشنودم
وبه لیسانس قناعت دارم
من در این دانشگاه در سراشیب کسالت هستم
خوب میدانم که استاد کی کوئیزمیگیرد
اتوبوس کی می آید
خوب میدانم برگه حذف کجاست
هر کجا هستم باشم تریا، نقلیه،دانشکده از آن منست
رختها را بکنیم پی ورزش برویم
توپ دریک قدمی است
ونگوئیم که افتادن مفهوم بدی است
ونگوئیم کتابی که درآن فرمول نیست
وبدانیم اگر سلف نبود همگی می مردیم
وبدانیم اگر نقلیه روزی تعطیل شود همگی می مانیم
و نترسیم از حذف
وبدانیم اگر حذف نبود همگی می ماندیم
وبپرسیم کجاییم و چه کاری داریم
و نپرسیم که در قیمه چرا گوشت کم است
بد نگوییم به استاد اگر نمره تک آوردیم
کار ما نیست شناسایی مسئول غذا
کار ما شاید این است
که در حسرت یک صندلی خالی پیوسته شناور باشیم
کار ما نیست شناسایی بی نظمی ها
کار ما شاید اینست که ....................................................
     |+| نوشته شده در  ساعت   توسط احسان عمرانی  | 

    سلام. اینبار دو شعر و هر دو در حوزه نامربوط. باز هم بگویم من شاعر نیستم و بر سبکی کلامم خرده نگیرید. این چند مصرع و بیت و این چینش قافیه و ردیف به معنای شاعری نیست. ولی خوشحال می شوم در همین آرایش به نقد کشیده شوم. امیدوارم نقدهای تند تیزتان را با جان و دل لمس کنم.

    امضا: احسان

    (۱)

    به خدا كه منم هنرمندم!

    من نه حرف جفنگ می گویم
    شعرهای قشنگ می گویم

    چه قوافی،چه وزن زیبایی
    «چه سری، چه دمی، عجب پایی!»

    نشود هیچ كس در آینده
    مثل سعدی و حافظ و بنده!

    از لب و چشم یار می گویم
    گاهی از یك شیار می گویم!

    لنگه كفشی اگر نشد مثلاٴ
    پای من جای دیگری؟!ابداٴ!

    می كنم دعوی هم این و هم آن
    دارم امشب دوباره چون غم نان

    غصه عدل و داد هم دارم
    پشت گوشم مداد هم دارم

    پیپ و سیگار و دود نه هرگز
    شاعر بی وجود نه هرگز!

    به تمام اصول پابندم
    به خدا كه منم هنرمندم!

     --------------------------

    (۲)

    پدر شعر

    شاعری بال و پر نمی خواهد
    شعر گفتن هنر نمی خواهد!

    بعد سی سال رنج، فردوسی
    لوح تقدیر اگر نمی خواهد!

    بدهید اش به آدمی قانع
    كه از آن بیشتر نمی خواهد!

    شعر دوران ما نظر كرده است
    شاعر از هر نظر نمی خواهد!

     چند وقت است حضرت خیام
    كوزه از كوزه گر نمی خواهد!

    مادر من فروع سهم اش را
    از حقوق بشر نمی خواهد!

    شرح دیوان بیهقی دیگر
    گوشه ای پشت در نمی خواهد!

    مرد بیچاره عاشق است اما
    مرد بیچاره شر نمی خواهد!

    سوزنش پیش یك نفر گیر است
    جز همان یك نفر نمی خواهد!

    «پسر نوح با بدان بنشست»
    ارث بابا مگر نمی خواهد؟!

    رودكی جان! بخواب ما هستیم
    شعر دیگر پدر نمی خواهد!

     

     |+| نوشته شده در  ساعت   توسط احسان عمرانی  | 
    آن كس كه به دست وام دارد
    در بورس دو صد سهام دارد

    اوقات فراغتش زیاد است
    ده دیش به پشت بام دارد

    همواره سری درون سایتِ
    سه نقطه و دات كام دارد!

    بر  دیدن فیلم‌های سیما
    البته هم التزام دارد

    گه محو جوانی زلیخاست
    گه كف به لب از قطام دارد!

    ویلای فراخ! در لواسان
    كه مرغ و خروس و دام دارد

    كابینت MDF ندارد
    اما سند بنام دارد

    آنجا همه روزه با نگارَش
    دیم دام دارادام دارام دارد

    ده مدرك دكترا و ارشد
    از كالج داش غلام! دارد

    از بس‌كه لیاقتش زیاد است
    چندین پُست و مقام دارد

    البته نه حاجت به بیان است
    كاین پست علَی‌الدوام دارد

    خسته شده بسكه رفته عُمره
     عزم سفر سیام دارد

    خود از اثرات اسكناس است
    گر حرمت و احترام دارد

    این شخص شخیص اگرچه طشتی
    افتاده ز روی بام دارد

    با این همه باز ارتباطی
    در قاطبه با عوام دارد

    از خیل خواص بودنش را
    از صدقه سر عوام دارد

    از لطف خدا به اهل فقر است
    این ملك اگر قوام دارد

    خوانندۀ خوب حال كردی
    شعرم چقدَر پیام دارد؟!

     |+| نوشته شده در  ساعت   توسط احسان عمرانی  | 

    گاهی از آنچه باید تلخترم. گاهی نمی خواهم تلخ باشم. اما هنوز تلخکامم. حتا اگر زهرناکی ام خنده دار باشد. از همه کسانی که در شعر دستی دارند بخاطر ورود پاپتی ام در این عرصه عذر میخوام. می دونم جای من کنار نی و مرکب و مدادرنگی و نمایشنامه است. ولی...

    گوش های کیپ

    رنگ موهای سرم،  خاکستریست
    رنگ چشم همسرم، خاکستریست

    کاش یک معشوق دیگر داشتم
    جای این معشوقه ام، خر داشتم!

    ما به تنهایی که عادت داشتیم
    به نبود زن  قناعت داشتیم!

    مردها زهر هلاهل خورده اند
    مثل اینکه مهر باطل خورده اند

    توی قلب مردها دایم عزاست
    جای خنده روی لبهاشان کجاست‌؟

    پشت و رویم جای آهن مانده است!
    جای تنبیهم  چه روشن مانده است!

     گفتم ای همسر تو عاشق نیستی
    تایتانیک سهل است؛ قایق نیستی!

     دکتر و ماما شدن کار تو نیست!
    توی قلبم جا شدن کار تو نیست!

    مرغ همسایه به چشمت هست غاز
    سوخت شیرت بار دیگر روی گاز!

    (مدتی این مثنوی تاخیر شد)
    شوهرت هم بعد عمری پیر شد!

    عمر تو اما چه بسیار است باز
    عمر تو خروار خروار است باز!

    من ولی در یک شب تاریک و سرد
    در کنار کودکان دوره گرد

    عینهو وضع خیابان خوابها
    زیر ریتم کاسه و بشقاب ها

    سر به لاک خویش بردم ، ای دریغ!
    زود مردم، زود مردم، ای دریغ!

    روزهای خوب، رفت از یادها
    گم شدم در های و هوی بادها

    یاد من را باد بردن نا به جاست
    همسر خوب و عزیزم! نا رواست

    گفته بودم خر شدم من، بارها!
    تف به این تکرار ها، تکرارها!

     اشک از چشمت نریزان بی خودی!
    سر نکوبان بر تن دیوارها!

    به تمام قوم و خویشانت بگو:
    «واقعا هستند مرده خوارها!»

    گفتم اینها را به در تا بشنوند
    گوش های کیپ این دیوار ها!

    پ ن: این شعرتضمنی است از شعر زیبای خیابان خوابها کار استاد خلیل جوادی که علیرضا عصار عزیز هم با صدایی زیبا آن را خوانده است و شعر اصلی در ادامه مطلب آمده، امیدوارم از آن هم لذت ببرید


    ادامه مطلب
     |+| نوشته شده در  ساعت   توسط احسان عمرانی  | 
     
      بالا